مزد پیغمبر را چه کسی پرداخت کرد؟؟؟

اصبع بن نباته در شمار ياوران وفادار و پيروان راستين اميرمؤ منان (ع ) است او در لحظه اى كه مولايش در بستر شهادت آرميده بود و لحظات پايانى عمر خود را سپرى مى كرد، بر بالين وى حاضر شد و با اصرار از آن حضرت تقاضاى حديث كرد. با اينكه حال حضرت مساعد نبود اما در عين حال ، خواهش ابن نباته را پذيرفت و واقعه زير را براى او چنين نقل كرد:
اصبغ ! همان طور كه تو به عيادتم آمدى ، يك روز هم من به عيادت رسول خدا(ص ) رفته بودم . رسول خدا(ص ) از من خواست تا به ميان مردم روم و آنان را براى شنيدن پيامى از جانب او به مسجد فرا خوانم . حضرت فرمودند: به مسجد برو و بر فراز منبر، يك پله پايينتر از جايى كه من مى نشينم بايست و با مردم چنين بگو:
... نفرين بر كسى كه مورد خشم و عاق والدين خود قرار گيرد؛
نفرين بر آنكه از مولاى خويش بگريزد؛
نفرين بر كسى كه در مزد اجير خيانت ورزد و او را از حقّش محروم سازد.
اينها جملاتى بود كه به امر آن حضرت گفتم و از منبر به زير آمدم . در اين بين مردى از انتهاى مسجد در حالى كه جمعيت را مى شكافت و سعى داشت خود را به من برساند، پيش آمد و گفت :
اى اباالحسن ! سه جمله به اختصار (و گوشه و كنايه ) گفتى ، آنها را براى ما تشريح كن .
من در پاسخ او چيزى نگفتم ، و نزد پيامبر خدا بازگشتم و سخن آن مرد را نقل كردم .
(اصبغ مى گويد: در اين هنگام حضرت يكى از انگشتان مرا در ميان دست خود گرفت و فرمود:) اصبغ ! رسول خدا، نيز انگشتان مرا چنين در دست گرفته بود و با همين حال در شرح آن كلمات فرمود:
على ! من و تو پدران اين امت هستيم ، هر كس ما را به خشم آورد لعنت خدا بر او باد. من و تو مولاى اين مردم هستيم ، هر كه از ما بگريزد به نفرين ابدى مبتلا گردد. من و تو اجير اين امت هستيم ، هر كس در اجرت ما (كه دوستى اهل بيت و عترت رسول خدا است ) خيانت ورزد به لعنت خدا و دورى از لطف او گرفتار گردد. پس حضرت آمين گفت و من نيز آمين گفتم ....

منبع:نام كتاب : خاطرات امير مومنان

نام نويسنده : شعبان خان صنمى (صبورى )

چه کسی حلال زاده است؟؟؟؟؟

در كنار خانه كعبه نشسته بودم . ناگاه پيرمردى گوژپشت در برابر چشمانم ظاهر گشت.موهاى (سفيد و بلند) ابروان او كه بر ديدگانش آويخته بود، از عمر دراز او حكايت مى كرد. عصايى بر كف ، و كلاه قرمزى بر سر و جامه اى پشمين بر تن داشت پيرمرد نزديك شد و در حضور پيامبر خدا(ص ) كه بر ديوار كعبه تكيه زده بود (بر زمين ) نشست.سپس گفت:

اى فرستاده خدا! آيا مى شود در حق من دعا كنى و از درگاه خدا، برايم طلب مغفرت نماى ؟
رسول خدا(ص ) در پاسخ فرمود: پيرمرد! كوشش تو بى فايده است ، و اعمال تو تباه گشته است و درخواست مغفرت در حق تو پذيرفته نخواهد شد
پيرمرد كه از خواهش خود طرفى نبست، باسر افكندگى از محضر آن حضرت خارج شد و از راهى كه آمده بود بازگشت.
در اين هنگام رسول خدا(ص ) به من فرمود: على ! آيا او را شناختى ؟
گفتم : نه
فرمود: او همان ابليس ملعون است
(با شنيدن اينت جمله از جاى جستم ) و دوان دوان خود را به او رساندم . در بين راه با او گلاويز گشته و بر زمينش كوفتم و آنگاه بر سينه اش نشيتن و گلويش را در دستهايم گرفتم و به سختى فشردم تا (هر چه زودتر) هلاكش ‍سازم.
در همين حال مرا به نام صدا زد و از من خواست كه دست از او بردارم و وى را به حال خود گذارم و اضافه كرد كه(فانى من المنظرين الى يوم الوقت المعلوم )
يعنى مرا تا روز قيامت (يا تا روز ظهر حضرت حجت ) مهلت حيات و زندگانى داده اند و من تا آن روز زنده خواهم ماند. (بنابراين ، تلاش تو بر كشتن من بى فايده است ).

سپس گفت:على ! به خدا سوگند من تو را بسيار دوست دارم ، (و اين جمله را از من بشنو و به يادگار داشته باش ): آن كس كه در مورد تو، به دشمنى و خصومت برخيزد و از تو بر دل ، حقد و كينه گيرد، بايد در مشروعيت ولادت خود ترديد كند و مرا در كار پدر خود شريك بشمارد...!
من از حرف او خنده ام گرفت و رهايش ساختم...

منبع: نام كتاب : خاطرات امير مومنان

نام نويسنده : شعبان خان صنمى (صبورى )

اين همه ثواب جای تعجب ندارد

نقل شده است که علامه بحرالعلوم به قصد تشرّف به کربلا به راه افتاد. در بين راه راجع به مسأله گريه بر امام حسين(ع) و ثواب و ارزش بي حصر و اندازه آن فکر مي‌کرد، همان وقت متوجه شد که شخص عربى، سوار بر اسب به او رسيد و سلام کرد و بعد پرسيد: جناب سيد! درباره چه چيز فکر مي‌کني؟

سيد بحرالعلوم گفت: درباره اين فکر مي‌کنم که چطور مي‌شود خداي تعالي اين همه ثواب به زائران و گريه کنندگان حضرت اباعبدا... الحسين(ع) عطا مي‌کند، مثلاً براي هر قدمي که در راه زيارت آن حضرت برداشته مي‌شود، ثواب يک حج و عمره و براي هر قطره اشک، تمام گناهان صغيره و کبيره اش آمرزيده مي‌شود؟

آن سوار عرب فرمود: تعجب نکن! من براي شما مثالي مي‌زنم تا مسأله براي شما روشن شود،

ادامه نوشته

تجربه....

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛


به من گفت: نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم.


وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!!

محکمه الهی


محکمه الهی

 

یه شب که من حسابی خسته بودم *** همین جــوری چشامو بستـه بـودم

سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد *** یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد

تــو خواب دیدم محشر کــبری شده *** محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده

خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن *** ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن

............

ادامه نوشته

5حسرت بزرگ در انتهای زندگی....



5 حسرت بزرگ در انتهای زندگی
این مورد از پشیمانی در کمال تعجب بسیار عمومیت دارد. بسیاری از افراد تا لحظات پایانی عمر خود متوجه نشده بودند که شاد بودن در حقیقت یک انتخاب است.

ادامه نوشته

مانع

در زمان های قدیم، پادشاهی تخته سنگی رادر وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند، خودش را جایی مخفی کرد.

ادامه نوشته

تاجر سرمايه دار:

غاده خیلی دوست داشت به مصطفی اقتداکندومصطفی خیلی دوست داشت تنهانمازبخواند.به غاده می گفت: نمازتان خراب می شود
ادامه نوشته

مصاحبه بهلول و ابوحنیفه

روزی ابوحنیفه در مدرسه مشغول تدریس بود. بهلول هم در گوشه ای نشسته و به درس او گوش می داد. ابوحنیفه در بین درس گفت: که امام جعفر صادق علیه السلام سه مطلب اظهار می نماید که مورد تصدیق من نمی باشد.

آن سه مطلب بدین نحو است:


اول آنکه می گوید: شیطان در آتش جهنم معذب خواهد شد و حال آنکه شیطان خود از آتش خلق شده و چگونه ممکن است آتش او را معذب نماید چرا که جنس از جنس متاذی نمی شود.

دوم آنکه می گوید: خدا رانتوان دید و حال آنکه چیزی که موجود است باید دیده شود. پس خدا را با چشم می توان دید.

سوم آنکه می گوید: مکلف، فاعل فعل خود است که خودش اعمال را به جا می آورد حال آنکه تصور و شواهد بر خلاف این است. یعنی عملی که از بنده سر می زند از جانب خداست و ربطی به بنده ندارد.

ادامه نوشته

اخلاص و رهایی از دام شیطان

به عزت و جلال تو قسم که خلق را تمام گمراه خواهم کرد، مگر خاصان از بندگانت که برای تو خالص شدند.

 ****************

در این‏باره، در حکایتی می‏خوانیم: درختی بود که جمعی آن را می‏پرستیدند و عابدی در بنی‏اسرائیل بر آن مطلع شده بود.

 

ادامه نوشته

اخلاص محدث قمی!

محدث قمی، حدیث اخلاص بود و آیه زهد. در مسیری که می‏رفت، اگر کوچک‏ترین شبهه‏ای در دلش رخنه می‏کرد که قدمش برای خدا نیست و یا وسوسه‏ای قلبش را می‏لرزاند، بدون هیچ تأملی از مسیر بازمی‏گشت. حتی اگر جمعیت بسیار نمازگزار، در قلبش او را متوجه خود می‏ساخت، ازامامت جماعت خودداری می‏کرد. یکی از دانشمندان معاصر حکایت می‏کند:

 

 

بخونی خوبه!

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

نوجوانی بود کاوه نام

 

ادامه نوشته