چی بودیم،چی شدیم ،،،؟!

چی بودیم چی شدیم . . .

خیلی دلم میخواد حالا با این وضع جامعه دوباره از به ظاهر متفکرین،علما،منبریا،اساتید و صاحب نظرهایی که میگفتن : {شبکه های اجتماعی تهدید نیست فرصت است} بخوام تحلیل عالمانه خودشونو ارائه بدن ، ، ،

کسایی که میگفتن : باید با تمام قوا به اسم "افسران جنگ نرم" وارد شبکه های اجتماعی بشیم حالا بازم همون حرفارو میزنن ؟!؟!؟

چی شد. . .؟

افسران جنگ نرم،که همشون نرم شدن . . .!

چادریامون بی چادر . . .!

ریشامون به درک زیر ابروها . . .!

دخترامون به جهنم مادرا و زنای متاهل . . .!

پدرامون و که مثله پسرا بیخیال شدیم...چرا؟؟؟چون آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب . . .!

هیئتیامون شدن گلادیتور و هیئتا زمین مسابقه برا سبک،صدا،سینه زن،تیپ . . .!

آخوندامونم همه شدن رجب علی خیاط،همه شدن صاحب فتفا برا جوونا . . .!

انقلابیامون همه شدن امام خمینی تا دوباره با یه انقلاب جامعه رو نجات بدن . . .!

و . . .

هنوزم فکر میکنیم دشمنامون اونقدر احمقن که ما از ابزار خودشون علیه خودشون استفاده کنیم؟؟؟

آهای ییچاره ها :

زمین و توپو دادن به ما تا خودمون به خودمون گل بزنیم.

دوباره حکایت آندلس و اسپانیا داره تکرار میشه و ما کر و کور و لال شدیم،،،

پس نوش جونمون...

>>>جامانده<<<

 

 

یه خط روضه،،،

میگن وقتی تشنته و آب نوشیدی یه سلام بده به حسین(ع)،،،

اما وقتی تشنته و آب جلوت بعد نتونی بنوشی یه سلام بده به سقا،،،

سال جدید،،،

 

سال جدید،،، 

من و خدا آشتی... 

تو چطور؟؟؟

 

 

یا صاحب الزمان...

 

اینکه سالهای سال برنگشته ای...

این که این سفر دراز شد...

این که این سفر شبیه راز شد...

بی دلیل نیست...

منتظر نبوده ایم...

کار مثبتی نکرده ایم...

ما خراب کرده ایم...

گرچه ظاهرا ثواب کرده ایم...

گرچه خسته ایم از این همه ریا...

دبر میشود دیر دیر...

ما عوض نمیشویم...

لااقل شما بیا...

 

شبكه های اجتماعی، تهدید یا فرصت؟؟؟...

فرصتش کجاست هنوز من نفهمیدم!!!

یاد یه حرف دکتر علی شریعتی افتادم که میگفت:

آدم های دنیای من فعل هایی را صرف می کنند که برایشان صرف داشته باشد...

هرکسی به هر بهانه ای از این تهدید استفاده میکنه و اسمش و میزاره فرصت!

بعضیا به بهانه ترویج دین و رفع شبهه(الحمدلله همه ام عالم به دین!!!)

بعضیا به بهانه سر گرمی و تفریح (آخرش میشه کل زندگی!!!)

بعضیا  برا جلب توجه و اثبات خودشون تو یه دنیایه خیالی

بعضیا به بهانه روابط اجتماعی و خواهر برادری(بعدشم اگه خدا قبول کنه مشغله های عشقی که اصلا هوس نیست{یهوویی}!!!)

بعضیا برا ضربه زدن به دین و تفرقه بین مذاهب و اقوام...

بعضیا برا ضربه زدن به نظام...

اما همه این بهانه ها آب تو آسیاب دشمن ریختنه,

باور کنید گربه برا رضای خدا موش نمیگیره!!!باور کنید.

                                                          >> جامانده<<

                 لطفا ادامه مطلب رو بخون...

ادامه نوشته

خیالت راحت،بخواب...!

علی جان:

خیالت راحت،بخواب...!

بعد تو کمتر شدند دختر ها و پسرهایی که در خیابان دنبال هم می گشتند!!!!

الان همه سرشان در شبکه های اجتماعی گرم است،،،

خداروشکر همه هم راضی!

راستش را بخواهی بهتر شد...!

دیگر امثال تو شهید نمیشوند که آرامش مسئولین بهم بخورد؟؟؟؟؟

حالا امثال تو یا رنگ عوض میکنند یا مفقود میشوند.

:::جامانده:::

 

بدون شرح...!

امام زمان یا شبکه های اجماعی...؟؟؟

اگه ازم بپرسن:چی شد جوونامون سر به زیر شدن؟؟؟

میگم:به خاطر {گوشیهای اندروید}...!

اگه ازم بپرسن:چرا امام زمان {مفرد،مذکر،غایب} شد؟؟؟

میگم:چون جوونامون {جمع،مختلط،شبکه های اجتماعی} شدن...!

اگه بگن:غیرت مردا و عفت زنا کجاست؟؟؟

میگم:تو خیابون گم شد...!

اگه سوال کنن:سربازای امام زمان کجان؟؟؟

میگم:پای قلیون،سرکوچه،دم مدرسه دخترانه،قهوه خونه،پای مشروب،دنبال دختر،سیگار به دست،،،

بگردی پیدا میشن...!

                                      <<<<جامانده>>>>

دهه شصت یعنی:


یعنی شیفت صبح مدرسه آخره حال و شیفت بعدازظهر ضدحال....

یعنی عشق زنگ ورزش و بازیر شلواری مدرسه رفتن...

یعنی بخاری نفتی و مکافات روشن کردنش...

ادامه نوشته

خدا حافظ ماه رمضون

چه حس خوبی بود قدم زدن تو کوچه باغهای رمضان زیر نم باران.

گذر زیبای پلاکهای رمضان, و حیف چه زود گذرم به پلاک 30 افتاد.

گرم بود, ولی دل باز

سخت بود, ولی شیرین

آه {کاش رمضان همیشه بن بست بودی}.

                                                             "جامانده"

نامه به خدا...

به نام خودت

بهترین رفیق سلام,

میخوام برات یه نامه بنویسم میدونم که میدونی,اما لااقل دلم سبک میشه,نمیشه؟

خدا, یادته چقدر خوب بودم, یادته چقدر مادرم و دوست داشتم, بچه گی هام و میگم, که برا بابام می مردم.

خدا, یادته ته همه آرزوهام بستنی و شکلات تو دست بابام بود.

خدا, یادته ته همه تلخی هام خوردن شربت سینه بود.

خدا, خدا, خدا, یادته آخر غصه ای که می خوردم غم شکستن نوک مدادم سر امتحان نقاشی بود.

راستی, یادته اوج گناهم دروغی بود که بعد از نگاه مادرم خودم و لو میدادم.

خدا .....از اون زمان خیلی گذشته حالا دیگه من بزرگ شدم؟

حالا دیگه بعضی وقتا یادم میره مادرم و دوست داشته باشم.

حالا دیگه یادم میره به پدرم سلام کنم.

حالا دیگه چشام با دستای پر بابام ذوق نمی کنن.

تازه اون شربته خوردنش الان برام خیلی راحته, آخه تلختر از اون و خوردم.

حالا دیگه برا مدادم غصه نمی خورم, چون وقت نقاشی کردن ندارم.

راستی, دیگه دروغم با یه نگاه مادرم لو نمیره چون یاد گرفتم چه جوری دروغ بگم!!!!!!

یاد یه حکایت افتادم:

از چوپان پیری سوال کردن چه خبر,گفت:گرگ شد آن بره که نوازشش می کردم.........

خلاصه خدا سرت و درد نیارم "بزرگ شدم" که ای کاش نمیشدم.  

                                                                    >>>جامانده<<<

دهه شصتی

  ( اگه حال نداری بعدا بیا بخون ولی اگه موندی تا انتهاش بخون )) 

منم! یه دهه شصتی... شاید بارها ازینجا رد شدی و رفتی بدون اینکه یه لحظه فکر کنی به اینکه چرا اینجا اسمش اینجوریه! بشین گوش کن من از تبار و نسلی ام که اسمش بود بچه های انقلاب و کنیه ش شد دهه شصتی! نسلی که برای نفس کشیدنم باید .....

ادامه نوشته

چی باید بگیم......




خیلی باحاله..........

زن بهشتی و زن جهنمی...

عبور از پل صراط... نافرمانی نکن تا جهنمی نشوی...

http://axgig.com/images/69051880875665267505.jpghttp://axgig.com/images/86257932652207534116.jpg

جسد سالم فرعون نشانه ای از معجزات قرآن ...

تجربه....

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛


به من گفت: نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم.


وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!!