داستان کوتاه طنز

روباهى موبایلى رو دید و برداشت تا شماره ای بگیرد؛

 زاغک از بالاى درخت گفت: پایین آنتن نمیده، بده بالا تا برات شماره بگیرم.

 روباه تا موبایل رو انداخت بالای درخت ؛

 زاغ گفت: این عوض قالب پنیر کلاس سوم ابتدایى و پر کشید و رفت !

 

ادامه نوشته

طنز2

 به معتادی گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه می کشی؟ چلا شیشه می شکنی؟ چلا هف نمی زنی ؟ چلا هشتی ناراحت؟

 

پسری از سربازی برای پدرش این طور تلگراف زد : " من کاظم پول لازم " پدرش هم در جواب گفت : "
ادامه نوشته

طنز1

پدرم اين جوري بود وقتي من :
4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده.
5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه.
6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.
8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم ......
ادامه نوشته