اين همه ثواب جای تعجب ندارد
پادشاهي به همراه وزراء و درباريان خود به
شکار رفت. در شکارگاه از همراهانش دور افتاد و دچار رنج و گرسنگي و تشنگي
شد در آن تنهايي که راه و چارهاي نداشت ناگهان خيمهاي را ديد و به طرف
آن رفت، در داخل آن خيمه پيرزني با پسرش زندگي ميکردند. آنها فقط يک بز
شيرده داشتند که از طريق آن امرار معاش ميکردند،
هنگامي که سلطان بر آنها وارد شد، او را نشناختند ولي به خاطر پذيرايي از
مهمان و نجات او از گرسنگي و تشنگى، بُزشان را سربريده و کباب کردند؛ زيرا
چيز ديگري براي پذيرايي نداشتند. سلطان شب را همان جا خوابيد. و روز بعد
از ايشان جدا شد و هر طوري بود خود را به قصر رساند.
روزگار گذشت و بعد از مدتي پيرزن و پسرش بسيار فقير و محتاج شدند، پس به
دربار آن سلطان رفتند و به حضورش رسيدند و از او تقاضاي کمک کردند.
سلطان تمام جريان را که بين او و اين پيرزن و پسرش گذشته بود براي وزراي
خود تعريف کرد و از آنها پرسيد: اگر بخواهم پاداش مهمان نوازي پيرزن و
فرزندش را داده باشم، چه عملي را بايد انجام دهم؟