شهدا 1
از اوج افلاك
بر پهنة خاك
از موج لبخندت سحر
مهتاب را چيد
از كهكشان سينه ات
خورشيد جوشيد
در سايه سار آه تو
غم شعل هور شد
از نم نم اشكت
نگاه آب تر شد
وقتي تو را ديد آسمان
شد صاف و آبي
خورشيد هم
از غنچة لبخند تو
شد آفتابي
درويش اشكت
سحر
مهتاب روييد
آب از زلالي نگاهت
قطره اي چيد
تو
زيباترين تفسير شعر پاك
مردي
شهر شهادت را تو آخر فتح
كردي
شهر شهادت / محسن صالحي حاج آبادي
لبخندهايت
مانند لبخند گل ياس
پر بود از معنا و احساس
امروز چون رود
جاريست نامت
در ساحل درياي قلبم
روزي كه پوشيدي لباس
سرخ ايثار
خورشيد شد در كوچة
عشقت گرفتار
در ذهن من
جاويد مانده نام پاكت
وقتي كه غمگينم مي آيم
گل م يكنم
گل مي شوم باز بر پهنة
زيباي خاكت
چون رود / محسن صالحي حاج آبادي
سلام بر تو و بر بركت فراوانت
گياه مي شود انگشتهاي دستانت
سلام بر تو و بر بركت فراوانت
يتيم ديده اي آيا كه باز مي گريند
در ابرهاي هوا، چشمهاي گريانت
يتيم ديده اي آيا كه باز مي گريند
به شيوه پدري شانه هاي لرزانت
دوباره در شب جمعه كميل مي خوانند
كنار روضه گل، بچه هاي گردانت
تو خاك مي شوي و خاك مي رسد به خدا
گياههاي زمين، يك به يك رسولانت
بهار مزة نام تو در دهان زمين
تو فصل سبز جهاني، بهار عنوانت
بهار / علي محمد مودب
ز جاده هاي خطر بوي يال مي آيد
كسي از آنسوي مرز محال مي آيد
صداي كيست؟ خدايا درست مي شنوم؟
دوباره بوي صداي بلال مي آيد
ز بس فرشه به تشييع لاله آمد و رفت
صداي مبهم برخورد بال مي آيد
مپرس از دل خود : لاله ها چرا رفتند؟
كه بوي كافري از اين سؤال م يآيد
بيا و راست بگو، چيست مذهبت؟ اي عشق !
كه خون لاله به چشمت حلال م يآيد
به لحظه لحظ هي اين روزهاي سرخ قسم
كه بوي سبزترين فصل سال مي آيد
سبزترين فصل سال / قيصر امين پور
چقدر چل هنشيني؟ ... چهل ... چهل ... تا چند؟
چقدر جمعه گذشت و نيامدي، سوگند
به دانه دانه تسبيح مادرم، موعو د!
كه بي تو هيچ نيامد به ديدنم لبخند
كه روزها همه مثل هم اند سرد و سياه
غروب ها و سحرهاش خسته ام كردند
كشانده اند مرا روزها به تنهايي
گمان كنم كه مرا منتظر نمي خواهن د!
تو نيستي و جهانم پر از فراموش يست
جهان عاشقي ام را غروب ها آكند ...
تو نيستي كه قيامت كني به آن قامت
تو نيستي كه درختان به خويش مي بالن د!
تو نيستي و ... چقدر از زمان من باق يست
چقدر ب يتو بگويم غزل غزل، يك بند
به چشم هاي كسي احتياج دارد كه
زند به شاخة ادراك خاكي اش پيوند
به چشم هاي كسي كه شبيه يك منجي
زلال، آبي، روشن شبيه تو باشند
چقدر چله نشيني؟ چقدر ندبه و اشك
؟چقدر بي تو سرودن قصيده هاي بلند؟
تا چند / امير اكبرزاده
رد معطر و نجيب تو را گ م كرده ام
در ازدحام اين همه بو ...
به جا نم يآورم سرف ههايت را
در گستاخي اين همه صدا ...
اينجا پر از سلا حهايي است
كه در خداحافظ تو، جان مي گيرند
و كبوتران چاهي دلتنگي
كه از دهان تو پر م يكشند
و در كرانه هاي خاكستري
گم مي شوند
براي ديدنت از بلندي هاي زاگرس
بالا مي روم
هواي پاك سر مي كشم
رد معطر / زهرا حيدري