ازدواج به سبک اسطوره ها (قسمت دوم : خواستگاری و عروسی )

تقریبا بحث داغ امروز همه جوانان مسئله مهم و حیاتی ازدواج است، بحثی که از طرفی برای خیلی ها نخ نما شده و از شنیدنش آلرژیشان بالا می رود! و از طرفی برای بعضی ها آنقدر جذاب است که شب تا به صبح خواب را از سرشان می رباید. برای اثبات داغی این بحث یک شاهد عینی سراغ دارم که به بیان آن می پردازم: چندی پیش در دانشگاه خودمان آقای دهنوی را دعوت کردیم ، بله همین آقای دهنوی خودمان در برنامه گلبرگ، در دانشگاه ما که هر 10 همایش نهایت مورد پسند 100 نفر قرار می گیرد هرگز فکرش را نمی کردیم که بعد از تبلیغ حضور آقای دهنوی و بحث شیرین ازدواج این موج استقبال بی سابقه را شاهد باشیم، کار به آنجا رسید که مجبور به بلیط فروشی شدیم بچه ها هم کم نیاوردند و ثابت کردند تا بلیط آخر که هیچ بلیط ها ذخیره را هم غارت می کنند!

 

برویم سراغ اصل مطلب، «آمده ایم برای خواستگاری از دختر گرامیتان برای آقا پسرمان» جمله معروفی است که تقریبا کمتر کسی پیدا می شود که یا با گوش خود نشنیده باشد و یا در آینده آن را نشنود. دلیل نگارش این مقاله هم همین است، برای آنهایی که هنوز این جمله را در یک مراسم رسمی نشنیده اند، آخر می خواهیم پشت برگه زندگی مشترک که صفحه سیاه طلاق است نمایان نشود؛ به همان اندازه که جوانان امروز به دنبال همایش ها و بحث های شیرین ازدواج می گردند، تقریبا زوج های جوانی نیز وجود دارند که به دنبال مشاوران و دادگاه های طلاق هستند. بهترین راهکار برای جلوگیری از این اتفاق بیان زندگی افرادی است که راه را درست پیمودند.

 

گشتیم و گشتیم تا رسیدیم به سال هایی نه چندان دور و انسان هایی نه چندان دست نیافتنی، یعنی همان جوان هایی که تا دیروز کنار پدر و مادرهایمان در کوچه ها راه می رفتند، ولی با شنیدن صدای انقلاب جهانی اسلام راهشان و مسیرشان عوض شد.

 

بعد از نحوه آشنایی و دیدار های اولیه دختر و پسر نوبت به مراسمات رسمی و سنت های ایرانی است که برخی درست و خوب و برخی از آن نادرست هستند ، دوباره سیری کلی بر زندگی چند شهید( که در مطلب قبل نحوه آشنایی آنان با همسر هایشان را بررسی کردیم )  ارائه می کنیم  که طی آن به مراسمات خواستگاری ، عقد و عروسی می پردازیم .

 

 

شهید محمد عبادیان

مادر و پدرش خیلی اسرار داشتند سریع جواب بگیرند ، هنوز نرسیده به خانه دختر که همان خانه برادر مادر بود ، جواب می خواستند ، قبلا مادر محمد با مادر عروس خانم که پسر برادرش بود صحبت کرده بود و ماجرا را گفته بود ، حتی چایی خود نخورده بودند که مادر به برادرش گفت : خوب نظرتان چیست ، پدر دختر هم که تعجب کرده بود گفت حالا تازه از راه رسیدید !

آن شب عروس و داماد همه حرف هایشان  را مفصل زدند ، عروس خانم آتشش خیلی تند بود ، از آن انقلابی های دو آتیشه ! به محمد گفته بود که  چادر مشکی و جوراب مشکی از من جدا نمی شود ، فکر نکنید می آیم تهران همرنگ تهرانی ها می شوم !

محمد هم آدم شناس بود ، بیشتر گوش می داد  و کمتر حرف می زد ، یکی از طرفند های خواستگاری زیرکانه همین است ، طرف مابل را هر طور می توانی تخلیه اطلاعاتی کنی ! در آخر هم محمد گفت من هم چون شما را می شناختم و می دانستم این افکار را دارید آمدم دنبالتان !

قرار شده بود مراسم عقد در خانه عروس باشد ، آن هم در مشهد ،  تا ظهر روز عقد هنوز مهریه عروس مشخص نشده بود ! عروس و خواهر هایش هم مشغول پاک کردن مرغ های شام عقد بودند ، وقتی او را صدا زدند برای تعیین مهریه ،  جواب داد عروس رفته مرغ پاک کنه !! بعد هم مهریه را تعیین کردند ، از آن مهریه های بلند بالای سنتی مثل چند دست لباس و سرویس مروارید و چند متر پارچه و.... بعد از ظرهر روز عقد قرار بود عروس برود آرایشگاه با لباس عادی و چادر سیاه از در خانه بیرون رفت ، خواهر داماد که او را دید به او گفت : نا سلامتی شما عروس هستی ها ! این لباس چیه پوشیدی !؟  در جواب عروس خانم گفت : من با برادرتان صحبت کرده ام این لباس ها از من جدا نمی شود ! تا آن روز عروس حتی دوستانش هم او را آرایش کرده و بی حجاب ندیده بودند !

شهید حسن رضوان خواه :

قرار بود صحبت های اولیه در خانه دایی دختر که معرف داماد هم بود انجام شود . دایی به دنبال عروس خانم رفت ، وقتی دایی به در خانه رسید عروس قلبش به تپش افتاد ، تا آن روز حتی با یک پسر نا محرم حرف هم نزده بود چه برسد در باره ازدواج ! در راه دایی همه سفارش ها را به عروس جوان کرد ،انگار روی موتور کلاس آموزشی گذاشته است ، همه چیز را که باید با حسن در باره آن صحبت می کرد روی موتور به صورت فشرده مرور کرد ، ((سعی کن حرفت دلت رو بزنی و جواب های عاقلانه به سوال هاش بدی ،اگر هم در باره واجبات و اعتقادات ازت پرسید راستش رو بگو و از گفتن عقیدت ترس نداشته باش ))

عروس خجالت می کشد تنها با حسن خلوت کند برای همین به خاله خود اسرار کرد که در اتاق حضور داشته باشد ، خاله زرنگ هم قبول کرد و کنار در ورودی و گوشه اتاق نشست ، وقتی حسن گرم صحبت شده بود و حواس عروس خانم را پرت کرد خاله هم یواشکی بدون جلب توجه از اتاق خارج شده بود . حسن در لابه لای صحبت هایش از کتاب های شهید مطهری نام برد و اینکه کتاب های او می تواند راه و مسیر زندگی را بهتر به انسان نشان دهد ، در ادامه صحبت ها نیز وقتی به بحث زندگی آینده رسیدند گفته بود: تا وقتی پای اسلام و ولایت در میان هست ، باقی چیز ها در درجه دوم اهمیت قرار می گیرد ، الان جنگ هست من تکلیفم جهاد و شما تکلیفت  صبر هستش ، حرف امام هم برای من سند و ما راه راست و صراط مستقیم  رو با هدایت ایشون  می تونیم پیدا کنیم .

حالا دیگر آخر های صحبتشان بود ، دختر هم به فکر فرو رفته بود ، دیگر نبودن خاله اش  را هم در اتاق فهمیده بود ، با شجاعت تمام به حسن پاسخش را داد ، همان جا و بدون هیچ مقدمه ای  گفته بود : من تا آخرش هستم و سختی هایش را تحمل می کنم .

عقد و عروسی را باهم گرفتند ،عروس هم با یک عکس امام سر سفره عقد نشت ، داماد هم با لباس رزم خودش نیامده بود ! چون لباس خودش کمی پاره بود ، لباس های دوستش را گرفته بود برای عروسی ! عروسی را در مسجد  روستا برگزار کردند ، فضا را مثل یک مراسم یاد بود  تصور کنید ، سخنران داشت ، آن هم فرمانده سپاه لنگرود ، گروه سرود هم آمدند و اجرا کردند .

بعد از ظهر آن روز قرار بود قد را بخوانند ، مراسم حلقه هم برای خودش داستانی داشت ، حسن حاضر نبود جلوی چشم همه حلقه را دست عروس کند ! حیا و خجالت امانش را بریده بود ، می خواست همه را بیرون کند ! اما هیچ کس راضی نمی شد ، آخر هم مجبور شد سرش را پایین بیاندازد و حلقه را دست عروس کند . مراسم تمام شد و داماد بعد از یک هفته خواست که به جبهه برود ولی سرما و برف جاده ها را مسدود کرده بود  .

 

شهید مهدی زین الدین :

بعد از دیدار مادر مهدی با خانواده عروس ، مهدی به دعوت پدر عروس برای صحبت های اولیه به خانه عروس رفت . در اتاق با چند متر فاصله کنار مهدی نشت ، بعد از سلام و احوال پرسی مهدی رفت سر اصل مطلب ! یعنی همان سخنی که مادرش هم اشاره کرده بود ، برنامه زندگیش را گفته بود و اینکه نمی خواهد از جبهه برگردد  او می خواست در همه عرصه های جهاد حتی در خارج از ایران حضور داشته باشد . صحبت هایشان ادامه پیدا کرد تا رسید به کار های خانم ها ،از خیاطی خانم ها پرسید و از کار در خارج خانه و این که نظر عروس در باره هرکدام چیست .

از همان کلاس هایی که عروس خانم در حزب جمهوری شرکت می کرد ، او و همکلاس هایش به پاسدار ها به چشم موجوداتی از دنیای دیگر نگاه می کردند ، برایشان سپاهی ها حکم مجسمه تقوا و ایثار را داشتند ، آدم هایی که همه چیز در وجودشان یکجا جمع شده است ، و هرکدام آرزوی زندگی با آنان را داشتند . در همان جلسه با لباس فرم سپاه آمده بود ، عروس هم از نگاه زیر انداخته شده مهدی استفاده کرد و خیلی خوب به چهره اش نگه انداخت ،لباس هایش نشان از نظم و تمیزی او می داد ، سوال هایش نیز نشان از ریز بینی و توجه زیاد او بود، بدون دلیل نبود که حسن باقری آن را کشف کرده بود برای اطلاعات و عملیات.

مهدی موافق مراسم عروسی نبود عروس هم در ته دلش راضی بود ، این گونه فکر نمی کرد که باید همسر یک فرد شیک و پولدار باشد ، مجلس آن چنانی هم دلش نمی خواست ،حالا که مهدی آرزو هایش را دیده بود دیگر همه چیز فرع مسئله به حساب می آمد . خرید ازدواجشان هم یک حلقه نهصد تومانی بود  ، حلقه مهدی هم انگشتر عقیقی  بود که از طرف پدر عروس هدیه داده شده بود . مهریه هم یک جلد قرآن و 14 سکه طلا بود ، بعد از عقد هم عروس و داماد به حرم حضرت معصومه رفتند ،محل قرار بعدی مهدی با رفقایش بود ، با عروس به مزار رفقای شهیدش هم سری زدند .

 

شهید حمید باکری:

 در قسمت قبلی این مقاله به نحوه آشنایی حمید با همسرش اشاره شد و این که زندگی این دونفر کمی متفاوت و البته گیج کننده است .  در داستان خواستگاری پدر عروس که خیلی هم انقلابی نبود و ته دلش رضایت به این عروسی نداشت  مهریه را همان اول بالا گرفت ، صد هزار تومان پول ، خانواده حمید هم زیاد پافشاری نکرده و پذیرفتند . خرید حلقه شان هم داستان جالبی داشت ، بعد از زیارت اهل قبور عروس خانم که به تحریک مادرش قصد خرید حلقه کرده بود  ، داستان را با حمید درمیان گذاشت حمید هم خیلی جدی از او پرسیده بود که آیا خودت قبول داری ، دختر هم گفته بود که اعتقادی به این داستان ندارد و فقط  آن را یک هدیه یادگاری از طرف مرد می داند ، حمید هم که زرنگیش را بار ها ثابت کرده بود بحث را فلسفی می کند و می گوید : مگر هدیه مرد به زن فقط می تواند حلقه باشد !؟ این که یک چیز مادی است ! وقتی این را گفت عروس خانم هم کم آورد ! تازه دیگر رویش نشد که بگوید آینه هم دلش می خواهد ! در راه برگشت یک آینه جیبی می خرد تا حداقل اصل قضیه را انجام داده باشد ! بعد از داستان عقد و ازدواج (به دلیل نقص منابع این قسمت کامل ارائه نمی شود ) وقتی عروس و داماد قرار است وسایلشان را به خانه خود ببرند ، عروس با یک چمدان لباس و یک کارتن کتاب به خانه می رود ، حمید از او می پرسد : همه این لباس ها برای تو است ؟! عروس در جواب می گوید بله ، حمید می گوید به نظر من آدم 2 دست لباس برایش کافی است ، یکی را می پوشد و دیگری را می شوید!

بعد هم به عروس خانم پیشنهاد می دهد که با هم به قم بروند و یک دوره اعتقادی را آن هم به صورت تحقیقی و نه کتابی آموزش ببینند . ( البته با وجود شکل گیری خرابکاری ها در کردستان موفق به اجرای این کار نمی شوند )

 

شهید مهدی باکری :

بحث خواستگاری و مهریه مهدی باکری را نیز در مطلب قبلی  ( که با همین عنوان منتشر شد ) ارائه کردیم و چون داستان حرف های قبل از ازدواجشان در یک جلسه تمام شده بود ، آنها را یکجا بیان کردیم ، داستان زندگی این دونفر همانند برادرش حمید خیلی عجیب است و البته انقلابی ، معیار انتخاب مهدی همه اش بر اساس انقلابی بودن شخص مقابل است ، برای همین است که افکارشان خیلی به هم نزدیک است ،در ادامه به چند بخش جالب از این زندگی اشاره می شود :

مهدی راضی نبود زندگی پر خرج و شلوغی درست کند ، برای همین با عروس خانم در میان گذاشت ، البته این را هم به او گفته بود که شما هر جور زندگی بخواهی من باید آن را برای شما تامین کنم ،( اما این را بگزارید به حساب زیرکی مهدی ، جون او همسر انتخابی خود را خوب می شناخت و اخلاق یک همسر انقلابی  خالی از تجملات است )

بعد از ازدواج مهدی حتی از همسرش نپرسیده بود که  آیا غذا درست کردن بلد است ! برایش مهم نبود ، ملاک ها و معیار های دیگری را اصل می دانست ، یک روز که برای اولین بار عروس خانم قرار بود غذا درست کند ، دوستان مهدی هم از راه رسیدند ، عروس خانم هم در پاسخ به سوال مهدی برای دعوت شام دوستانش جواب مثبت داد ! بعد از درست شدن غذا برنج ها همگی شفته شده بود ، عروس خانم هم  خجالت می کشید غذا را برای دوستان مهدی ببرد ، مهدی هم با کمال خونسردی غذا را گرفت و جلوی دوستانش گذاشت ، بعد رو به دوستانش گفت : خانم ما غذا دست پختش خیلی عالی است ! اما این برنج ها جنس خوبی نداشتند !

بعد از رفتن مهمان ها مهدی به همسرش می گوید : مثل اینکه باید یک دوره غذا درست کنم تا یاد بگیری !

 

شهید اسماعیل دقایقی :

به خاطر اینکه از اول ماجرای ازدواجشان خیلی با پدر و مادر عروس  مخالفت کرده بودند ، نمی خواست سر داستان مهریه با آن ها مخالفت کند ، برای همین بر خلاف میل باطنی هردویشان مهریه بالا را پذیرفتند ، اما عروس قبل از این که مهریه وارد عقد نامه شود همه آن را به اسماعیل بخشید !

اسماعیل خیلی ساده و ساده گیر بود ، خودش تنهایی از دوستانش پول قرض کرده بود برای خرید ، وقتی یک حلقه را به سلیغه خود در مغازه اول دیده بود پول را داده بود به مغازه دار وحلقه را درجیبش گذاشته بود ،  داشت از مغازه خارج  می شد که صدای مغازه دار در می آید که : مگر این حلقه ازدواج نیست ؟! پس چرا عروس خانم را نیاوردید ! ؟ همین طور بدون جعبه و کادو که حلقه نمی برند !

یک مراسم عروسی ساده در خانه گرفتند ، داماد هم با کت و شلوار برادرش آمده بود ، عروس هم بدون لباس عروس و با یک لباس مهمانی ساده آمده بود ، اسرار داشتند که همه چیز ساده باشد. شام عروسی را هم دم پخت داده بودند و از بریز و بپاش خبری نبود .

نویسنده: ميعاد شيخي